ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

توپ دیوونه

قبل از دنیا اومدنت هومن جون عمه زینب، این توپو بهت هدیه داد، دیروز برات آوردمش، کلی باهاش بازی کردی، حتی حاضر نبودی ذره ای زمین بذاریش... ...
10 خرداد 1391

کشف تازه

امروز گفتم سه چرخه رو بیارم سوارت کنم، فکرشو نمی کردم اینطور استقبال کنی، خیلی خوشت اومد و کل خونه رو با هم گشتیم... ... و این هم از عاقبت بازی مثل بابایی فنی هستی دیگه   ...
7 خرداد 1391

1405

فکر می کنم 15سالگی واسه ی یه پسر سن تقریبا خاصیه، سن بلوغ، سن کامل شدن، سن بچگی تمام و مرد شدن... دوست دارم این وبلاگ و که دلنوشته های عاشقانه ی مامانه، پانزدهم مردادسال 1405 بهت هدیه بدم... الان که نه ماه و نیم از زندگیه قشنگت سپری شده 29 صفحه ست، یعنی اون سال چند صفحه شده؟؟؟!!! امیدوارم  بشه به اینترنت تا این اندازه اعتماد کرد و این دلنوشته ها مثل حک شدن بر روی تخته سنگی باشن نه همچون نوشته ای  بر  ساحل دریا ... ...
7 خرداد 1391

خوابهای گنجشکی

این خوابها زیاد طولانی نیستن، میان روز اتفاق میفتن، باعث خوش اخلاقی نمیشن،با تقی به توقی خوردن به پایان میرسن و زمان کافی واسه کارهای عقب افتاده ی مامانا ایجاد نمی کنن... اغلب هم با غلت خوردن های فراوان همراه هستن... ...
7 خرداد 1391

کوروش جون

٥شنبه رفتیم خونه ی دوست دوران دانشجوییم، نساء جون، کوروش جون؛ نازگل دوستم نساء که خدا 90.7.7 با اومدنش دل مامان و باباش و شاد کرده... ابوالفضل که تازه از خواب نصفه نیمه بلند شده بود و زیاد سرحال نبود، علاقه ای به بازی نشون نداد و رفت پیش بابایی... کوروش جون و ابوالفضلم از راست به چپ:کوروش جون،بابا بهروز،ابوالفضلم، بابا محسن مهربون پسرم چرا اینقدر لباست نامرتبه؟؟؟!!!از کوروش یاد بگیر مامانی... شب  خوبی بود و بهمون خوش گذشت... ...
7 خرداد 1391

وای وای وای

امروز گذاشتمت روی تختت، همیشه به نقاشی هایی که با خاله ها برات کشیدیم و به دیوار زدیم، فقط نگاه می کردی، اما امروز یه حس دیگه ای نسبت به اونا داشتی، حس حــــــــــــــــمله... وای وای وای وای... و اولین تلفات این حمله پاره شدن چمن زیر مار کوچولوی سبز بود... و این هم به روایت تصویر... اینجا نقاشیها بهت چشمک زدن... مراحل بعدی در ادامه مطلب ... تلاش برای رسیدن یافتن نزدیکترین هدف پاره کردن و این هم نتیجه مار کوچولو غصه نخور آخه پسری داره بزرگ میشه...     ...
7 خرداد 1391